گویند روزی دزدی در راهی ،بسته ای یافت که در آنچیزگرانبهایی بود و دعایینیزپیوست آن بود.
آن شخص بسته را بهصاحبش برگرداند.
اورا گفتند : چرا این همه مالرا از دست دادی؟
گفت: صاحب مال عقیدهداشت که ایندعا ، مال او راحفظ می کند.
و من دزد مال او هستم ، نهدزد دین.
اگر آن را پس نمیدادم وعقیده صاحب آن مال ،خللیمی یافت ؛
آن وقت من ، دزد باورهای اونیز بودم و این کار دور ازانصاف است.
دیوانه ام مپندار
برای فهمیدن من / نیازی مبرم به دل است / نه از آنگونه که هست / از آنگونه که باید باشد / آهسته فکر کن / اما با قلب .
نوشتن من برای تو / نوشتنی برای این دل بی درمان است / نیازی نیست بگوئی / میدانم ، نخواهی درک کرد / زحمت بیهوده مکش / که من راز این دل را بهتر از تو می دانم .
من همان مسافرم / مسافری که هرگز چمدانش را بر زمین مقصد نخواهد نهاد / اگر خرده اصراری در باور تو دارم / برای قلمیست که نمی خواهد دیگر ننویسد / حالا دیگر خوب به تماشا بنشین .
دیوانه ام مپندار
اگر از اینجا نگذرم / هرگز به قله های بلند نخواهم رسید / نه ! ، گفته هایم نباید سربسته باشد / ساده تر می گویم / اما مگر ساده تر از شعر زبانی هست ! / دریچه قلبت را بگشا / همین .
در خلوت این درد خواهم مرد / و راز زندگی را بی کلید رها خواهم کرد / چرا که به تو می اندیشم / و از بودن رویایت قانع میشوم / آخر ، مرا رویای تو بس ...! .
سخت مگیر / اینان که می بینی حرف از سال و ماه و زندگی می زنند / میهمانان دو سه روزی بیشتر نیستند / میهمانانی که از زندگی در رویا غافلند .
دیوانه ام مپندار / که رویاها از آن عاقلانند / من رویایت را می پرورم / از پرورش رویائی چنین زیبا لذتی سرشار خواهم برد / اگر دوستم داری ، / اگر می خواهی دنیایم را تصاحب کنی ، / تنها رویایم را باور کن / گر نه مانع این رویا مشو .
در فاصله هائی دور رنگی می بینم ، به روشنی آفتاب / راستی ، / تو میدانی که بیرنگی تلفیق تمام رنگهاست / رنگی برنگ بیرنگی / رنگ رنگ .../ چرا دیگر آسمان و دل و دریا برایم آبی نیست ؟! / یعنی بخاطر رویاهائیست که می بینم ؟ / رویا هائی که لمس میکنم ؟ / آه ، چه سخت است آدمی شاعر باشد / لمس گیسوانت و لمس دستان تو / که در سردی روزگار هنوز گرم است / براستی تو کیستی ؟/ می گویند خدا همه جا هست / آهسته بگو / تو خدا نیستی ؟ / پس به من بگو چرا نباید جائی باشد که من در رویا تصور میکنم ...!
نه نه ، اشتباه مکن / این اثر مستی می نیست / نگاه توست که در من زمزمه می کند / من کوچکی جهان را / از وسعت نگاه تو فهمیدم .
بدرستی که که این رویا چه ساده و زیباست و لایق تبریک / لازم نیست تو بگوئی / خسته ام ، خسته / نه از رویا و خواب و خیال / و نه از ناباوری تو / از شاعر بودنم خسته ام / از اینکه مجبورم بگونه ائی بنگرم که دیگران قاصرند .
دیوانه ام مپندار
لحظه ائی سکوت .../ ایراد مگیر ، از تکرار اینکه می گویم دیوانه ام مپندار .
از پی هر دیدارت میهمانانی دارم / کاغذ سفید ، پیاله ایی پر ، پاکت سیگار ، و مشتی اشک / قطره اشکی در حلقه چشمم مهمان است .
حالا سیگاری نیاز است / پس از اتمام عمرش درد دل خواهم کرد / به کوتاهی عمر یک نخ سیگار / خدا حافظ .
آرزوهای بسیار دارم / نمی دانم میدانی یا نه / ولی از شعر و رویا به چیزی خواهم رسید که دیگران نمی رسند .
از فاصله با تو فاصله دارم / اکنون کنار منی / می بینمت ، می بوسمت / نه برای زن بودنت / برای جلوه خدا بودنت .
نمی دانم میدانی یا نه زندگی ریاضی نیست / آه ، / نمیخواستم از کلمه ائی سخن بگویم که در واژگانم جائی ندارد / رویا را هرگز نمیتوان در جداول این واژه قرار داد / باز هم می گویم / زحمت بیهوده مکش .
از تو فقط با تو سخن نمی گویم / من از تو با تمام جهان سخن می گویم / شاید جهان بفهمد / تو را نمی دانم .
دیوانه ام مپندار
اگر از آن من باشی حیف خواهی شد / تو برای این قلم بیقراری هستی که در دست من است / گمان بیهوده مکن / کسی که این نزدیکی ها نیست / بگذار ساده بگویم /هدیه ام به تو / شبهای پر از تنهائیم / این زیباترین / دوستت دارم / به اندازه یک قلب / نمی دانم چرا ، گناهم این است .
می دانم
می دانم ، باز هم گنگ بود
اگر خواستی
از قلبت بپرس
اگر یافتی
نامه ائی به آدرس حوالی رویایم بفرست
من برای همیشه منتظرم
فقط دیوانه ام مپندار .
( از دفتر شعر من و مرگ و پوپک - تهران - ۲۰/۷/۱۳۸۰ )
"بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم"
همه تن شمع شدم ، سوختم و باز از آن کوچه گذشتم
یادم آمد آن شبی را ، که لب و کاکل پوپک به هم آمیخت
سخن از عشق نگفت و من همه راه ببستم
هم کنون در پس مهر سکوتش یکدم عمر
به بازار رها گشتم و مغرور شکستم
بی تو در فکر شب و شعر نشستم
تو ببین که بعد یک پیاله مستم
تو ببین دستک تقدیر چه کردست بامن
تو برفتی و دل و خاطره ماندست با من
من همه مانده در این راه خموشم
کوچه بن بست !
من به امید که هستم ؟!!
راه را برمن مسکین نبندید ، ای بی خبران
من در این کوچه بدنبال همان قافیه هستم .
( قائمشهر- شهریور ۱۳۷۶)
پ ن . با الهام از شعر کوچه فریدون مشیری و خاطره ای
آیا بی رمقی سایه های اینروزهامان ، از آفتابیست که نیست ؟
اگه از تنهائی لذت نمی بری ، ازدواج کن تا از تنهائی لذت ببری .
ومن نمی دانم / چرا باز اینهمه دلم مغشوش است / راههای پر از بیراهه ی اینهمه آدمی / که بر حقیقت خود ، سخت زمین سفت می کنند / آیا آوازی از نیاکان مرا بیاد دارند / و من نمی دانم / گفته های مانده در گلوی گمشدگان تاریخ / در لابلای ورقهای بهم چسبیده ی کدامین کتاب ، مرا می خواند / و باز خاک است و خون / و بیماری بی علاج من / وطنم ، وطنم ، وطنم /
از پروانه و پرستو و صداهای ماندگار رویاهایم / از طپش عطرهای نارنج و تردی کاهو / و از رخساره بی بی همسایه / و منقل کرسی مادر بزرگ / باور کدامیک از اینان که مانده اند بجا / مرا بخواب خواهد برد /
شب است و باز ، ستارگان میخکوب شده به سقف آسمان / و هلال ماهی ، که چون دلم آویزان است / شب است باز ، سکوتی شکسته شده با سکوتی دیگر / و تاریکی ای ، که دیگر از آن نمی هراسیم / رخصت بده پهلوان به هزار پهلو زخم خورده ی آشنا / کمی از خستگیهای سالهای سخت این روزها / از دیوانگی عصر آهن و سنگ و سیمان / از تکاپوی جرثقیل و تسمه و بلاهت آدمی / از رو در روئی زنجیرهای ندیده ی بسته به دستها / از گردش فکر و نجات بی ثمر عاطفه / و بازیهای کودکیمان که دیگر غریبی می کنند /
یادم نمی آید تا بحال به تو گفته باشم / برای گریه هایم بهانه لازم نیست / تا این وطن هست ، همه چیز برای آواز دلتنگی فراوان است / از حسادت بی شرم معشوقه ائی / ( که در آتش چشمانش تخت جمشید سوخت ) / تا آب خزر که قلیان روس چاق کرد / و باز هق هق گریه های من و ما و همه /
من و دوباره ی خواستنها / در بازدم نمور پنجره وعرق خستگی ، با اینهمه بسته بودن .
بهمن سیرخون .
پی نوشت :بخاطر نوع نوشتارم ( سطری ) پوزش میخواهم بخاطر اینکه از حوصله خارج نشود و وقتتان را زیاد نگیرم اینگونه مینویسم . برای درک بهتر، برخی از اشارات فوق به ذیل مراجعه کنید ..
۱) پروانه و پرستو ( بصورت خصوصی توضیح میدهم ).
۲) چشمان بیشرم معشوقه اسکندر بنام تائیس " که مجسمه آزادی آمریکا پیکره اوست " و بخاطر حسادتش به زیبائی و عظمت تخت جمشید اسکندر را مست و سپس از او خواست تخت جمشید را بسوزاند
۳) آب خزر ... اشاره به جمله معروف ناصرالدین شاه که وقتی به او گفتند چرا دریای خزر را به روسیه واگذار کردی گفت : آب دریا شور است بدرد قلیان هم نمیخورد .....
چپ راست ، چپ راست ، حالا ايست ، چپ راست ، چپ راست با صداي قج قژ ، قج قژ .
يه كاپشن لي با لبه هاي ريش ريش يه خورده قد خموده و چشاي گود رفته و سيگار خيس و خاموش تو دستش پيش پنجره اين ماشين و بعد حالا اون ماشين .
- اين جهان كودك هم هميشه ترافيكه !!!
هيچكي بهم جوابي نداد ، يه خورده خجالت كشيدم از بي موقع حرف زدنم و سرمو كردم دوباره تو روزنامه بدون اينكه چيزي بخونم .
- حميد يه پولي بهش بده .
- بيخيال . يارو مفنگيه نمي بيني داره ميوفته ! فكر كردي پولو كجا ميبره؟! از اينجا جمع ميكنه ميبره نشئه بازي . مرتيكه بي غيرت ! بره كار كنه ! اينا آدم بشو نيستن حقشون هموني بود كه چين كرد همشونو ريخت وسط دريا خلاص !
ديالوگ زن و شوهر پشت سرم ديالوگي بود كه خيلي شنيده بودم ويه جورائي ، هم باهاش مشكل داشتم و هم نداشتم
پسره 20 سالي داشت . اومد كنار پنجره ، چند ضربه به شيشه ، تو بارون و سرما مثل موش آب كشيده شده بود ، يه نگاه خشك شده به صورتش چسبيده بود انگاري عادت كرده بود همه رو همينجوري نگاه كنه . دوباره سرمو كردم تو روزنامه بدون اينكه چيزي بخونم . از لبه بالاي روزنامه كاپشن آبي رنگشو ديدم كه از جلوي پيكان رد شدو اومد سمت راننده و چند ضربه به شيشه . راننده كمي شيشه رو پائين داد و گفت : خماري ؟! بعد بدون اينكه منتظر جوابي باشه يه اسكناس 200 تومني از اسكناسهاي تا شده پشت فرمون در آورد و داد بهش و قبل از اينكه بارون بيشتر خيسش كنه شيشه رو داد بالا !
- آقا بعد ونك كجا ميري؟
-برميگردم رسالت .
- ولي آقا اشتباه ميكنيد به اينا نبايد پول بدي ها ! آخرش كه چي ؟ به آدم گرسنه كه نبايد ماهي داد بايد ماهيگيري رو ياد داد . ( اين از آن جمله هائي بود كه حالم را بهم ميزد . آيا ماهي براي ماهيگيري بود ؟) الان شما فكر ميكنيد اين آقا! اين پولو چيكار ميكنه ؟ نگين ميره نون ميخره كه من يكي باورم نميشه ؟!
راننده دوباره استارت كرد و ماشين را تا پشت چراغ قرمز جلو برد و دوباره خاموش كرد . يه نيم نگاه به عقب كرد و گفت : 4 تا از اين 200 تومن هاي ديگه گيرش بياد يا ميره خاك سفيد يا همين پارك طالقاني ميره دنبال نشئگي ولي آقا حميد اگه امشب گيرش نياد تو اين سرما يخ ميزنه و صبح هر چقدر پول رو جنازش بريزيم بهيچ دردي نميخوره . منو تو چه ميدونيم شايد امشب تو نشئگي بفكر اين افتاد كه بگذاره كنار ! من فقط خواستم نااميد نشه همين ! یعنی من نااميدش نكنم ! شاید من آخرین کسی بوده باشم که اومده بود سراغش ! 200 تومن من اونو واسه امشب اميدوار ميكنه تا فردا خدا بزرگه .
من و حميد و همسرش با خجالت از پيكان پياده شديم ... پارك وي ، تجريش . پارك وي . پارك و...
صبح در پنجره ها پيدا نيست هيچكس منتظر فردا نيست
زير اين سقف سكوت است و سكون خط پرواز كسي پيدا نيست
آه ... در منطق پرواز دگر بال و پر سوخته اي جز ما نيست
آه .. در حافظه زرد درخت برگ آواز قناريها نيست
همدم عادت من تنهائي است غم يك امشب من تنها نيست
تهي از خويش چو آئينه شدم پشت آئينه كسي پيدا نيست
مي زنم كوبه ترديد به در در اميد برويم وا نيست
شعر از محمد علي تاجيك
Jospeh Schultz یک سرباز آلمانی در جبهه شرق بود . در بیستم جولای سال ۱۹۴۱، او به همراه ۷ تن دیگر از همرزمانش به ماموریتی که گمان میکرد عادی است فرستاده شد . پس از یک راه پیمایی کوتاه ، او و افراد گروه دریافتند که ماموریت با آنچه تا آن موقع انجام داده بودند به کلی متفاوت است آنها در پیش روی خود ، ۱۴ غیر نظامی اسیر شده را دیدند که با چشمان بسته ، کنار دیوار ، انتظار مرگ را میکشید ند . ۸ سرباز در دسته ی شولتز در ۱۵ متری این افراد متوقف شده و دستور یافتند تا همه غیرنظامیان را اعدام کنند. 7 نفر از افراد اطاعت کردند. در سکوتی که حکم فرما بود تنها شلیکهای متناوب تفنگ شنیده میشد . جوزف شولتز از دستور سرپیچی کرد. کلاه و تفنگش را به زمین انداخت و آرام خود را در کنار شهروندان اعدامی قرار داد. او مرگ را به جای کشتن غیرنظامیان نومید انتخاب کرد. ثانیه هایی بعد جسد ۱۴ غیرنظامی به همراه یک سرباز آلمان نازی روی چمنها قرار داشت. او به دستور مافوق خود ، و به دست همرزمانش اعدام شد.
آه ، بگذارید این وطن
دوباره وطن شود
از: (سیاه همچون اعماق آفریقای خودم ) لنگستن هیوز